غلامحسين افضل الملك
114
سفرنامه خراسان و كرمان ( فارسى )
عارف معارف حقيقت ، آقا سيد محمود سبزوارى معروف بنديم كه شبانهروز بشرف منادمت حضرت مستطاب اشرف امجد ايالت كبرى اختصاص دارد ، و با منش از ده سال قبل سابقهء ارتباط و آشنائى است به منزل من وارد شد . پس از طى تعارفات رسميه اظهار داشتند كه بعضى اشخاص مأمور بودند كه شما را در محضر مبارك ايالت كبرى مشرف سازند و تقاعد ورزيدهايد . كنون حضرت مستطاب اشرف و الا دانستهاند كه دليل و راهنماى مثل شما آدمى بايد مثل منى باشد كه اجابت كنيد . اين گونه كارها از وظايف و تكاليف من است . حال اگر براهنمائى و دلالت من هم بارگ نيائيد پس وجود من براى ايالت چه مصرفى دارد بايد مهمل و بيكاره باشم . خلاصه چندان بيانات خوب و دقايق و نكات بميان آورد كه مرا از نكات حكمتى ايشان خوش آمد و راضى شدم كه با ايشان در كمال شرف و شعف بحضور مبارك اين فرمانفرماى بزرگ كه جوهر درستى و عنصر صحت است شرفاندوز شوم . هر دو از جا برخاسته بارگ رفتيم . در تالار بزرگى كه حضرت مستطاب اشرف امجد اسعد و الا شاهزاده نيّر الدوله والى و فرمانفرماى خراسان و سيستان جلوس كرده بودند ، وارد شدم . سيد نديم فورا از من تعرفه كرد و من شرط ادب و تكريم بسيار لايقى بجا آوردم . در محضر مباركشان كه اعلى علّيين بود اذن جلوس يافتم . يك جهان متانت و يك دنيا وقار و طمأنينه و يك عالم درستى و صحت در وجود اين والى بزرگ ديدم كه مشهود اهل هوش و قيافه ميشد . بر خلاف انتظارى كه داشتم كمال عطوفت و اعزاز را به من فرمودند و اكرامم نمودند . بعد از احوالپرسى سئوالاتى از من كرده از حسن اتفاق جوابهاى درست حقيقتآميز به زبان جارى گشت كه بسيار مطبوع طبع واقع شد . بعضى سخنان مفيد بعرض رسانيدم كه نوشتن آنها باعث تطويل است . پيشخدمتان از براى من چاى آوردند آن را خورده اذن حركت گرفته از آن محضر بيرون آمده از مشاهدات خوبى كه ديديم سراپا تمجيد گشتم . چند روزى باز در اين شهر مشغول زيارت و ديدوبازديد شدم . پس از آن قصد حركت كردم كه به تهران وطن مألوف خود رجعت كنم . محض استرخاص و توديع هنگام عصرى بمحضر ايالت رفتم